تبليغاتX

کلیک کن قشنگه


ღ♥ღ من اینجا بس دلم تنگ استღ♥ღ

ღ♥ღ من اینجا بس دلم تنگ استღ♥ღ

             فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد                                    

 

عشق یا مرگ!!!!!!!!

 

وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميکنه، اما سکوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلي راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده.

 

 

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

 

 

TinyPic image

|+|
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:49

زبانم را نمیفهمی نگاهم را نمیبینی             

زاشکم بیخبر ماندی و آهم را نمیبینی            

سخنها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد   

سیه چشما!مگر طرز نگاهم را نمیبینی          

گناهم چیست جز عشق تو                        

روی از من چه میپوشی؟                            

مگر ای ماه!چشم بیگناهم را نمیبینی؟ 

          


اگر مرگم به نامردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی است

و گر عمرم به ناکامی سر آید

تورا دارم که مرگم زندگانی است

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:4

دلم گرفته آسمون میخوام فریاد بزنم میخوام گریه کنم میخوام گذشته هامو فراموش کنم

میخوام چیزایی را که از دست دادمو فراموش کنم

  

دلم گرفته آسمون از خودت هم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمركه دربه درم

 

اي اشك آروم بريز بر گونه بيمار من 

لذت ببر تو هم اي غم از اين همه آزار من

اي لحظه پايان من اين امشب و فردا نكن

درد بزرگ بودنم را اي زمان حاشا نكن

 

 

 


گفتم تنها هستم

 گفتی من هم

گفتم دوستت دارم

گفتی من هم

گفتی عاشقت هستم

گفتی من هم

گفتم:

میخوام باتو باشم

گفتی من هم

گفتم:تا همیشه

......................

        سکوت کردی!!!!!!

|+|
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:37
یه سال بزرگتر شدم!

یاران من

بیایید

با درد هایتان

وبار درد هایتان

در زخم قلب من بتکانید

من زنده ام به رنج

می سوزدم چراغ تن از درد…..

یاران من

بیایید

با درد هایتان

و زهر دردتان

 

در زخم قلب من بچکانید!

 

 

دوستای خوبم سلام

امروز 17ساله شدم 

نمی خواین یه هدیه بهم بدین حتی یه نظر کوچولو!

یا یه شاخه

 

 

دوستون دارم .

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:50